پدرم خمینی را از اعدام نجات داد / گفت و گو با امینه پاکروان

حسن_پاکروان

از قطار که پیاده می‌شوم، در ایستگاه شهر چِچینای ایتالیا منتظرم ایستاده، بسیار وقت شناس و دقیق است. فارسی را به سختی صحبت می‌کند، اکثر گفت و گوی ما سه زبانه است، فارسی، ایتالیایی و انگلیسی. او دختر سرلشگر حسن پاکراون است، 17 ساله بوده که از ایران خارج شده، در انگلستان، فرانسه و ایتالیا زندگی کرده و فوق لیسانس تاریخ هنر دارد. پدر او در فاصله سال های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴ دومین رئیس سازمان امنیت و اطلاعات کشور(ساواک) بود. ۱3 سال بعد زمانی که انقلاب اسلامی در ایران به پیروزی رسید، سرلشگر پاکروان بازداشت و پس از یک محاکمه ۷ دقیقه‌ای اعدام شد.

سرلشگر حسن پاکراون را چگونه می دیدید؟

پدرم بسیار اهل مطالعه بود و مستقل، وقتی در ایران بود چندین و چند پست مهم داشت. بعد از تیمور بختیار برای مدتی رئیس ساواک بود، پدرم در ساواک کارهای بزرگی کرد و خیلی از سنت‌ها را در ساواک شکست. معتقد بود امنیت ملی وابسته به شادی و خوشحالی مردم است، به همه جای ایران سفر می‌کرد. آن زمان می‌خواستند کشت خشخاش را ممنوع کنند، به شاه فشار می‌آوردند، از طرفی بسیاری از کشاورزان کارشان این بود و در آن زمینه‌ها جایگزین بهتری نداشتند، آنها معترض بودند و هیچ کسی را هم برای مذاکره نمی‌پذیرفتند، پدرم رفت و آنها را دید وقتی برگشت به شاه گفت: «این مردم غیر از کشت خشخاش چیزی بلد نیستند، حتی نمی‌دانند چطور از آن استفاده کنند، به جای ممنوع کردن، بهتر است دولت محصول‌شان را بخرد و برای مصارف دارویی از آن استفاده کند.» پدرم برای عشایر برای مناطق محروم تهران خیلی اقدامات مفیدی انجام داد، همیشه ایده‌اش این بود که اگر این مردم خوب زندگی کنند هیچ گاه رفتار خشونت آمیزی نخواهند داشت.

با شما در مورد کارشان هم صحبت می‌کردند؟

نه بیشتر با مادرم صحبت می‌کرد و مادرم به ما منتقل می‌کرد من تمام چیزهایی که از کار پدرم می‌دانم از طریق مادر بوده است.

زمانی که پدر شما ریاست ساواک را بر عهده داشت آیت الله خمینی برای اولین بار در۱۵ خرداد۱۳۴۲ بازداشت شد و حتی قرار بود ایشان اعدام شوند که اینگونه نشد، نقش پدر شما در این ماجرا چه بود؟

پدر من فعالیت های زیادی کرد تا جلوی این کار را بگیرد، پدرم به شدت مخالف اعدام و خشونت بود. فکر می‌کرد تصویری زشت و خشن برای کشور خواهد داشت، برای همین به جای اعدام، خمینی را به نجف فرستادند. بعد از انقلاب سفید و داستان حق رای برای زنان، بسیاری از روحانیون و علما مخالف این روند بودند، آنها دائما به منزل ما رفت و آمد داشتند، پدرم می‌خواست با آنها صحبت کند و آنها را متقاعد کند، می‌خواست به آنها بگوید که این اصلاحات به نفع کشور است.

از بین روحانیونی که به منزل شما رفت و آمد داشتند شخص خاصی در خاطرتان مانده است؟

تنها اسمی که در خاطرم مانده، آیت الله شریعتمداری است، پدرم رابطه خیلی خوبی با ایشان داشت و احترام زیادی برایشان قائل بود.

پدرتان مذهبی بود؟

خیر، آگنوستیک بود، مثل خود من

در زمانی که آیت الله خمینی زندان بود ملاقات هایی هم گویا با پدر شما داشتند؟

هر هفته پدرم به ملاقات خمینی می‌رفت و این هم به خاطر احترام بود و هم به خاطر آگاهی و هوشیاری پدرم از اوضاع بود که می‌رفت تا شرایط را بررسی کند. با خمینی شوخی هم می‌کرد، یک بار پدرم  گفته بود «مردم چون من برای ساواک کار می‌کنم و از من خوششان نمی‌آید»، خمینی هم گفته بود «مردم همین فکر را در مورد من هم می‌کنند» و هر دو خندیده بودند. همه این ماجراها متعلق به ۱۵ سال قبل از انقلاب است. خمینی قبل از ۱۳۴۲ در ایران ناشناخته بود، حتی یادم می‌آید راننده پدرم از شهر خمین بود. او خمینی را می‌شناخت اما می‌گفت در خمین کسی او را نمی‌شناسد. یک بار گویا در جریان اعطای حق رای به زنان ایرانی، خمینی اتهاماتی را به زنانی که دنبال حق رای شان بودند زده بود و آنها را بدکاره و … خطاب کرده بود. پدرم در یک مصاحبه رادیویی واکنش شدیدی به صحبت‌های او نشان داده بود و گفته بود خمینی اشتباه می‌کند و کسی نمی‌تواند زن ایرانی را به عنوان بدکاره معرفی کند.

رابطه پدرتان با شاه بعد از برکناریش از ساواک به کجا رسید؟

پدرم هیچ وقت رابطه نزدیک شخصی با شاه نداشت، نزدیکیش به شاه در حد مسائل کاریش بود و بعد از ساواک به عنوان سفیر به پاکستان رفت و خیلی هم از این تغییر راضی بود، دوران حضورش در ساواک خیلی براش سنگین بود و چهار سالی هم در پاکستان ماند. خیلی خوشحال بود. آن زمان قرار بود بین ایران و پاکستان و ترکیه و چند کشور دیگر یک پیمان نامه نظامی شبیه ناتو شکل بگیرد که می‌توانست خیلی مهم باشد. بعد از پاکستان به تهران برگشت و دوباره به عنوان سفیر انتخاب شد و این‌بار به فرانسه رفت. در پاریس پدرم یک شخصیت شناخته شده‌ای بود و خیلی از سفرای کشورهای مختلف به دیدنش می‌آمدند و سعی می‌کردند با او در ارتباط باشند.

بعد از پاریس؟

برای دو سالی پست دولتی نداشت، از ارتش هم بازنشسته شده بود، هیچ وقت هم نفهمیدیم چرا اینقدر زود بازنشسته شد، از سرلشگری هم بالاتر نرفت، بعد از آن به درخواست شاه برای نظارت بر وضعیت دربار و مونیتور کردن امور مالی اطرافیان شاه به دربار رفت. پدرم این کار را دوست نداشت و نهایتا هم این کار را کنار گذاشت.

زمان انقلاب خانواده شما کجا بودند؟

پدرم و مادر ایران بودند تا نوامبر ۱۹۷۸، سه چهار ماه قبل از انقلاب، پدر به مادرم گفت می‌خواهم برای معاینه قلبم به پاریس بروم، تو هم بیا، به این بهانه مادرم را از کشور خارج کرد، اما خودش خیلی زود به بهانه کاری برگشت ایران، مادرم خیلی نگران بود، خمینی آن روزها پاریس بود. انقلاب که شد، در۲۷ بهمن (۱۶ فوریه) به خانه ما ریختند و پدر را بازداشت کردند. برادرم آن روزها در خانه پدرم زندگی می‌کرد، بعد از بازداشت، برادرم به دیدن پسر خمینی رفت، می‌خواست ببیند چه بلایی قرار است سر  پدرم بیاید که پسر خمینی گفته بود این آقا مهمان آیت‌الله خمینی است و مویی از سرشان کم نمی‌شود، اوایل وضعش در زندان بد نبود.

چرا قبل از انقلاب از کشور خارج نشدند؟

پدرم تمام آن روزها را پیش بینی کرده بود، اصلا برای همین مادرم را فرستاد فرانسه و برگشت،  نمی‌خواست خودش ایران را ترک کند، می‌گفت اینجا وطن من است، یک سرباز کشورش را ترک نمی‌کند، او به راحتی می‌توانست از ایران خارج شود اما ماند تا انتها هم ماند.

از شرایط ایشان در دوران زندان اطلاعی دارید؟

عجیب است که برای پدرم زندان مثل یک دوره تعطیلات بود، یک مدتی اعتضاب غذا کرد، بعد هم شروع کرده بود به ترکی یادگرفتن هیچ وقت یاد نگرفته بود و هم‌زمان شعرهای مولانا و حافط را هم می‌خواند. اینها را هم سلولی پدرم بعد ها برای مادر تعریف کرده بود. برادرم برایش کتاب می‌برد، به او گفته بودند وضعشان خوب است و مشکلی ندارند. برای‌شان از بازار تهران غذا می‌برند اما بعدها هم سلولی پدرم تعریف کرد که وضعشان افتضاح بوده، حتی حمام هم نداشتند که بروند روی زمین می‌خوابیدند. پدرم از اعدام هویدا بسیار ناراحت بود. یک هفته قبل از هویدا، در پاکستان بوتو را کشته بودند،  پدرم بوتو را از وقتی جوان بود می‌شناخت و البته یک هفته بعد از هویدا، پدرم را هم اعدام کردند. دادگاهش۷ دقیقه بیشتر طول نکشید، بعد هم به گردن و سینه اش شلیک کرده بودند. عکس‌های پس از اعدامش را روزنامه کیهان چاپ کرده بود، بعدها یکی از آشنایان روزنامه را به پاریس آورد. اولین بار من عکس‌های پدرم را آنجا دیدم. پدرم الگوی زندگی من بود، چون هر چیز خوبی که در زندگی یاد گرفته بودم از پدرم یاد گرفته بودم. مهمترین خصلت پدرم صداقتش بود، صداقت.

گویا پدر شما اهل مطالعه بودند و یک کتاب خانه نفیس هم در منزل تهیه کرده بودند؟

بله، اما همه کتاب‌هایش را بردند، همه چیز را نابود کردند، مادرم پیگیر کتاب‌ها  شده بود، تمام آنها را در ساختمان بنیاد مستضعفین، ریخته بودند در یک زیر زمین، هیچ کاری نتوانست بکند.

مادر شما بعد از بازگشت به ایران دچار مشکل نشدند؟

نه خیلی آدم شجاعی است، خیلی با آنها محکم حرف زده بود، اما خیلی هم اذیت شده بود.

بعد از این اعدام ناگهانی مسیر زندگی شما عوض شد؟

نه، همسر و فرزندان خیلی خوبی دارم، بی‌نظیرند و دوست‌شان دارم. همین کمک کرد بتوانم با آن حادثه درست مواجه شوم و اسیرش نشوم.

بعد از این حادثه چه حسی نسبت به ایران و حوادث کشور داشتید؟

آن مملکتی که دوست داشتم همیشه همان جاست، ولی سیاست ایران را دیگر نفهمیدم. شاه هیچ کاری نکرد تا اوضاع را تغییر دهد، می‌توانست کارهای بهتری بکند، ولی خوب در آن زمان خیلی بیمار بود، شاه سعی می‌کرد کاری نکند که به ضرر کشور تمام شود اما به نظرم اشتباه کرد و کشور وارد یک شرایط برگشت ناپذیر شد. آن چیزی که غیر قابل بازگشت بود، آزادی‌هایی بود که مردم از دست دادند و وارد شرایط بسیار بدی شدند و این را دوست نداشتم.

هیچ وقت به خاطر اینکه پدرتان یک دوره‌ای رئیس ساواک بوده، دیگران شما را قضاوت کردند؟

خیلی خیلی، البته من اذیت نمی‌شدم. با روی باز برخورد می‌کردم. برای من شرم آور نبود چرا که پدرم را می‌شناختم و می‌دانستم چه کارهایی در ساواک کرده و جلوی چه چیزهایی را گرفته است. اما خوب مردم خیلی حرف های بی‌اساس می‌زدند.

زمانی که پدرتان زندان بود مادر و خواهرتان پیگیری‌هایی از طریق مراجع بین المللی انجام دادند، جواب آنها چه بود؟

خیلی تلاش کردند. با روزنامه نگاران فرانسوی در تهران مدام در تماس بودند، مادرم وکیل بین المللی گرفته بود، تعدادی از وکلای بین المللی رفتند ایران گفتند همه چیز خوب است، بعد رفراندوم که شد دوباره رفتند و آمدند گفتند همه چیز مرتب است، بعد دیدیم که چه شد.

شما خودتان تصور می‌کردید پدر اعدام شوند؟

مطمئن بودم اعدام می‌شود، یک بار با یکی از دوستانم بحثم شد، می‌گفت تو چرا اینقدر نگرانی، بالاخره دادگاهی برگزار می‌کنند و قانونی محاکمه می‌شود و مشخص می‌شود که او بی‌گناه است. گفتم دیوانه شده‌ای؟‌ تا حالا دیدی کسی در دادگاه‌های انقلاب تبرئه شود؟ مطمئن بودم او را اعدام می‌کنند. یک روز ساعت ۶ صبح، شوهرم با من تماس گرفت و گفت پدرت مرده، اعدامش کرده اند، حتی یادم می‌آید آن شب کدام کتاب را می‌خواندم و کدام صفحه کتاب را می‌خواندم، آن شب خیلی خیلی نگران بودم. مادرم آمده بود کنار تختم از من پرسید چه حسی داری؟‌ گفتم راحت شدم، این انتظار داشت من را به کشتن می‌داد، این که چه اتفاقی قرار است بیافتد، خیلی آزار دهنده بود، مادرم از این حرف من خیلی شوک شد. می‌دانستم که این اتفاق خواهد افتاد، انگار در ستاره ها نوشته بودند.

زندگی تان در ایتالیا چطور پیش رفت؟

شوهرم به سختی کار می‌کرد، من هم بچه ها را بزرگ کردم، زندگی خیلی ساده‌ای داشتیم. مقداری زمین خریدیم و شوهرم کتابی نوشت به نام ماجراهای ساختن شراب و بعد  شروع کردیم به تولید شراب.

یک کتاب هم در سال ۲۰۰۵ نوشتید!

بله، در ونزوئلا بودیم، خیلی دلم می خواست برگردم اروپا، اما نمی‌توانستم، برای من کتاب خیلی مهم است، از موقعی که رفتم مدرسه و خواندن یاد گرفتم کتاب برای من خیلی اهمیت پیدا کرد. من می‌توانستم هر شرایطی را تحمل کنم اگر کتاب دستم بود، هر جا که باید منتظر می‌ماندم باید یک کتاب دستم می‌گرفتم و مطالعه می‌کردم. پس تصمیم گرفتم داستان کتاب را بنویسم. شروع کردم داستان کتاب را از اول گفتن، از پیش از زمان اختراع چاپ. چاپ در یک زمان حساس در تاریخ اروپا ابدا می‌شود از جایی که میان کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها درگیری‌هایی آغاز می‌شود، این کتاب من در مورد کتاب فروش‌ها و کتاب‌ساز‌ها بود که یک بخش آنها طرفدار پروتستان‌ها بودند و یک بخش طرفدار کاتولیک‌ها. تصور می کنم در این دوره تاریخ و فلسفه اروپا  تغییر ماهیت می‌دهد و به سمت دیگری می‌رود آن هم به لطف کتاب.این بخش مهمی از تاریخ بود برای نوشتن.

و یک کارخانه شراب هم احداث کردید.

بله، همه چیز را از اول خودمان شروع کردیم یک تاکستان احداث کردیم، در سال ۲۰۰۰درخت‌ها را کاشتیم و ۴ سال بعد از آن شراب اول را تهیه کردیم و تا امروز ادامه دادیم. خیلی از این ماجرا خوشحالم وقتی شروع کردیم ۵۴ سالم بود، برای من مهم بود که کار جدیدی یاد بگیرم، ما هیچ چیزی در مورد شراب سازی و کاشتن درخت و تاکستان نمی‌دانستیم باید همه چیز را از ابتدا می‌آموختیم و تصمیم گرفتیم برویم دنبال یادگیری، رفتیم و گونه‌های مختلف درخت انگور را شناختیم، این که کجا باید کاشته شوند چگونه از آنها باید نگهداری کرد، خلاصه همه چیز را از اول اول یاد گرفتیم. برای این که بتوانیم شراب‌مان را کنترل کنیم میزان باران‌های هر سال را ثبت می‌کردیم، میزان تابش خورشید و … تا جایی که به کیفت مورد نظر رسیدیم. شراب قرمز ما، به عنوان سومین شراب توسکانی معرفی شده است.

در این سال ها هیچ وقت فکر کردید که برگردید ایران؟

خیال دارم روزی برگردم و بر سر مزار پدرم حاضر شوم، ۳۶ سال از آن روز گذشته، البته بعید می دانم تهران را بشناسم، همه جا احتمالا تغییر کرده.

اخبار مربوط به جنبش سبز و انتخابات ۸۸ در ایران  را پیگیری می کردید؟ چه احساسی داشتید؟

بله پیگیری می‌کردم، اما احساس وحشت داشتم، از این که می خواهند مردم را با زور کنترل کنند می‌ترسیدم.

همسر آقای کروبی در نامه‌ای به رئیس قوه قضاییه گفته بود، ساواک با آقای کروبی این چنین برخورد نمی‌کرد که شما می کنید!

اقای کروبی خیلی شجاع است، برای ایشان خیلی خیلی احترام قائلم، گفتن این حرف ها برای ایشان در این سن و سال خیلی کار سختی بوده اما خب شجاعت می‌خواست. برای اقای موسوی هم احترام قائلم اما به نظرم می‌توانست بهتر از این‌ها کار کند.

 

امضاء محفوظ

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: