استاد شهریار و خداوند سخن فردوسی توســــی

فردوسی..

فلک یک چند ایران را اسیر ترک و تازی کرد
در ایران خوان یغما دید و تازی ترکتازی کرد
گدایی بود و با تاج شهان یک چند بازی کرد
فلک این شیرگیر اهو ،شکار گرگ و تازی کرد
وطن‌خواهی در ايران‌ خانمان‌ بردوش‌ شد چندی
بجز در سينه‌ها آتشكده ‌خاموش‌ شد چندی
بدان‌ با جان‌ پاك‌ موبدان ‌ آزارهـــــــــــــا كردند
سر گردن ‌فــــــرازان‌ را فراز دارها كــــــــــردند
كه‌ تا احرار در كار آمدند و كارها كردند
به‌ شمشیر و قلم با دشمنان‌ پيكارها كردند
نخستين‌ فتح‌ و فيروزی نصيب‌ آل‌ سامان‌ شد
بدور آل‌ سامان‌ كار اين‌ كشور به‌ سامان‌ شد
گه ان شد که ایرانی سبک خواند گران جانی
به‌ياد آرد زبان‌ و رسم‌ و آيين‌ نياكانی
دگر ره‌ مادر ايران‌ ز نسل‌ پاك‌ ايرانی
مثال‌ رودكی زاييد و اسماعيل‌ سامانی
پديد آمد يكی فرزند فردوسی توسی نام
سترون‌ از نظير آوردن‌ وی مادر ايام
‌چو ديد آميخته‌ خون عجم با لوث‌ اهریمن
به‌جای خوی افرشته‌ عيان‌ آيين‌ اهريمن
‌نژادی خواست‌ نوسازد ز بيم‌ انحطاط‌ ايمن‌
سلحشور و هنرآموز و پاك‌ آيين‌ و رويين‌تن
‌پی افكند از سخن‌ كاخی ز قصر آسمان‌ برتر
در آن‌ جام‌ جم‌ و آيينه‌ی دارا و اسكندر
به‌گاه‌ نيش‌، كلك‌ آتش‌ آلودش‌ همه‌ خنجر
به‌گاه‌ نوش‌، نظم‌ شهد آميزش‌ همه‌ شكر
چو از شهنامه‌،فردوسی چو رعدی درخروش‌ آمد
به‌ تن‌ ايرانيان‌ را خون ملیت به‌جوش‌ آمد
زبان پارسی گويا شد و تازی خموش‌ آمد
ز كنج‌ خلوت‌ دل‌ اهرمن‌ رفت‌ و سروش‌ آمد
به‌ ميدان‌ دليری تاختی بوالفارسی كردی
كسی با بیكسان‌ در روزگار ناكسی كردی
چه‌ زحمت‌ها به‌ جان‌ هموار در آن‌ سال‌ سی كردی
به‌ قول‌ خويشتن‌ زنده‌ عجم‌ زان‌ پارسی كردی
عجم‌ تا زنده‌ باشد نام‌ تو ورد زبان‌ دارد
به‌ جان‌ منت‌پذير توست‌ این جان‌ تا كه‌ جان‌ دارد
«شهریار»

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: