خداوند سخن و ستایش خرد در شاهنامـــه

فردوسی1

ستايش خرد

کنون ای خردمند وصف خرد

بدين جايگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بيار از خرد

که گوش نيوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ايزد بداد

ستايش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گيرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزويت غميست

وزويت فزونی وزويت کميست

خرد تيره و مرد روشن روان

نباشد همی شادمان يک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد

که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پيش

دلش گردد از کرده ی خويش ريش

هشيوار ديوانه خواند ورا

همان خويش بيگانه داند ورا

ازويی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرينش خرد را شناس

نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان

کزين سه رسد نيک و بد ب یگمان

خرد را و جان را که يارد ستود

و گر من ستايم که يارد شنود

حکيما چو کس نيست گفتن چه سود

ازين پس بگو کافرينش چه بود

تويی کرده ی کردگار جهان

ببينی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی

به گيتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن يک زمان نغنوی

چو ديدار يابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نيابد به من

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: